ياد باد سحرگاهان سبز با هم بودن اكنون گرچه ديريست دگر در غروب دلتنگي ها ياد من نمي كني ليك! هنوز تنهاي تنها در فراسوي دشتهاي انتظارم ، غريبانه به انتظار نشسته ام تا كه شايد خيالت بسوي من افتد و به من گويد كه هنوزم صداي ترانه هايم را مي شنوي آري شايد همين دلتنگي است (( حكمت دوستي)) با یاد تصنیف جاودانه آه باران استاد شجریان خورشيد مهربان چشمان گيراي تو افسوس كه فسانه اي گشت از من دور دستان پرمهر و تواناي تو ديگر تمناي دستانم نمي كند ياد روزگاراني كه بي حساب دل مي بردي به خير شايد در دريايي واژگونه رفتي كه ديگر نيامدي شايد....... من ولی به شهر سوگواران سفر كردم و در اقيانوسي بي كران ريشه زدم و مي دانم كه روزي از اعماق تاريكي بر خواهم خواست و نام ترا فرياد مي كنم كه اي مهربانترين ياران تا ابد پرتو چشمان زيباي تورا چشم براه مي مانم..... قاصدک جان بی خبر به کجا رفتی بی هیچ خط و خبری به کجا چنین شتافتی چرا بی نغمه چرا بی نوا قاصدک جان سفرت به خیر اما بی تو دنیا همه چیز کم خواهد داشت...... در سوگ استاد بزرگ پرویز مشکاتیان در نکوداشت اثر جاودانه استاد ارجمند محمدرضا شجریان((رندان مست)) در گم ترين كوره راه هاي اين زمان در واپسين لحظات اميدواري دوران در قعر كلبه تنهايي ((دلم هواي آفتاب مي كند)) تا با چنگ زدن به انوار طلاييش دگربار برخيزم ازاين خواب گران به استواري كوههاي بلند و زيبايي دره هاي سايه دار سوگند كه كنار اين دريچه هاي باريك معرفت ((دلم هواي آفتاب مي كند)) شايد كه نسيمي زآستاني به من آرد و با من گويد آن زماني كه پرده برافتد چه كنم....... پس به كنجي مي نشينم و حديث هجران به باد صبا مي سپارم و حكايتي خوش با صاحبدلان ادا مي كنم فرياد مي كنم:((اي رندان مست)) من در اين ديار بي مهري هنوز هم ((دلم هواي آفتاب مي كند)) خنکای سپیده دم رویایی دیدار با تو همواره اعماق وجودم را می نوازد آن زمانی که می گفتی: با تو می مانم تا شامگاهان زندگی.......... اکنون دیر زمانی از آن روزگار گذشته و دل تنها و غریب من در این دیار دور بر پا کرده جشنی پرشور و پر نور در حریم سایه های سبز و تب آلود مردادگان بی تو................ دل سپردم به نجوای باد صبا تا مگرم فراموش شود درد دوری تو گوش سپردم به آوای سبز باران که شاید خبری از تو برایم باز آورد همسو با پرندگان امید چشم براه تو نشستم، در کوچه پس کوچه های دلتنگی پرستویی که از بهار گذشته بود مژده آمدن ترا فریاد کرد و رفت دانستم که تو در راهی ماندم تا ترا دریابم به زیبایی آن روز که بیایی ، برای همیشه بیایی مقدمت را گلباران کرده و با تو به نجوا خواهم گفت: زادروز رسیدنت مبارک ای زیباترین روشنایی..................... با تمجید از آهنگ جاودانه ((تقدیر)) شادمهر عقیلی لحظات باهم بودن چه بی پروا سفر کرد (( تو چه ساده دل کندی.........)) حتماً تقدیر اینگونه رقم زد ولی من مدام با خود می گفتم: (( باید تو روپیدا کنم...)) اما تو قصد تنها تر شدن داشتی و رفتی هیچگاه ندانستی که کسی چون من ترا آرام نمی کند اما تو از رفتن پشیمان نگشتی می دانم آخر شبی این گریه های زار سوی چشمانم را خواهد برد حالا من (( دلگیرم از این شهر سرد و این کوچه های بی عبور )) کاش راضی به با من بودن می شدی کاش پروازم را پرپر نمی کردی کاش احساسم را باور می کردی روزها رفت و من ، ساده دل کندن ترا باور نکردم مدام با خود تکرار می کنم ((باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست باید تورو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی...............................))
وارد اتاقش شد تنها وخسته به پنجره خیره شد پنجره ای که هر روز از آن نور مهربانی عطر عاشقی ونوای زندگی به کومه محقر او سرک می کشید خانه روبرو پنجره مقابل اتاق او یاد روز بارانی پنجره ها گلدان زیبای پشت پنجره یاد نرگس مستانه ای که بی خبر آمد وبی صدا رفت ودل سرگشته او رادخیل بند پنجره کرد آهی کشید و از ته دل زار گریست به یاد آورد روزی که چشمان او چودریایی درافشان به او جلوه نمود پشت پنجره نشسته بود وساز می زد دل به دل او داد وبه ماوراها رفت به دنیایی که هیچ وقت آن را نشناخته بود روزها به کنار پنجره می آمد تا که شاید نوایی ازجانب آن پنجره اورا کوک کند او نیز نواگر شد دست به ساز شد حالا درخت توت پیر کوچه ازهمنوایی پنجره ها عاشق می شد حالا عابران دوست داشتند هرروز ازاین کوچه به خانه شان بروند اما گویی فلک تاب عاشقی درخت رابرنیاورد پنجره مقابل به ناگه خاموش شد ودگر نوایی از او برنخواست این پنجره اما در فراق او هرروز غوغا می کرد هرروزمحزون تر از قبل حالا درسوگ یار همنوایی که هرگز اورا ندید جز موقع همصداییشان به پنجره ای خیره بود که روزی اورا عاشق کرده بود پنجره ای که به او زندگی آموخته بود هزاران بار شاید به نجوا این عاشقانه را تکرار کرد ونواخت : (( اکنون دل من شکسته وخسته است زیرا یکی ازدرچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد ... ای تیزپرواز عرصه ترانه سلام مارا به یاران دیرین عرصه شعر و موسیقی ایران زمین برسان بدرود و پروازت جاودانه................................... تقدیم به روح پاک و عاشق ترانه سرای بزرگ ایران زمین استاد بیژن ترقی باتمامی وجودم ترا می خوانم ای همه وجود من ترا فریاد می کنم در شبهای سوت و کور دلم ترا می پایم در دره های بنفش تنهایی درچمنزاران بی انتهای دلتنگی من همواره رد پای ترا که آرام آرام به دریای جاودانگی می رسی نظاره می کنم در جنگلهای بکر و رویایی من همیشه خواب دیدار با ترا می بینم در کلبه احزان زندگی ام به امیدِ گلستان شادی کنان ترا نجوا می کنم گلزاری که تک تک گلهای آن دسته های زیبا و بی گناه مریم اند آه دل تنها ورنجور من لحظه ای آرام گیر چشمان پاک او را به یاد آر که خرامان به ابدیت می پیوندند ای ماندنی ترین رویای شبانه ام این شبهای ساکت وتار مرا از نبود تو می ترسانند کاش روح من وقلب تو برفراز آن رود عاشق باهم ملاقات می کردند فقط ترا می خواهم ترا ذکر میگویم ای منجی جاودانه در دل غریبی روزگار ترا وبا ته قلبم می جویم صحرا به صحرا وادی به وادی و رویا به رویا مهلت دیدار تو گر میسر شود چه باک که آن روز من در کالبد دگری باشم اگر این روح خسته وعا شق هزاران بار قدم به دنیا گذارد بدان که تنها برای چیدن آن گل مریم پاک به چمنزار تنهایی که تو همواره در آن می خرامی پر خواهد کشید پس وعده دیدارما در گلزار بی نهایت مریم های تنها ومنتظر روز جشن قاصدک ها در کنار آن رود عاشق روی تنها ترین پل دنیا
نوشته شده در 88/08/13ساعت
15:29 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/07/17ساعت
7:55 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/06/31ساعت
12:11 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/06/12ساعت
22:12 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/05/01ساعت
22:30 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/04/09ساعت
20:38 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/03/01ساعت
3:20 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/02/16ساعت
18:50 توسط مهرداد | |
ای تذرور خوش سرود
نوشته شده در 88/02/11ساعت
2:40 توسط مهرداد | |
نوشته شده در 88/01/25ساعت
21:14 توسط مهرداد | |


